
«قریة العُبّاد» بوده نام آن
هر کجا نامی ز آبادانی است در گمان ، شخصی به عمران بانی است
گر چه نام شخص اغلب روی آبادی بُوَد در حقیقت از کرامات خداوندی بُوَد
گر نبودی آب ، آبادی نبود بی وجود آب ، کی بودی وجود
با وجود آب ، هستی باقی است جمله جرعه نوش و او ، خود ساقی است
این دیار ما ، به نام شخص نیست علتش هم بر کسی پوشیده نیست
نام « ده آباد» اگر گویی چرا در نقشه نیست چون نبوده نام آن این ، بلکه نام دیگریست
« قریة العُبّاد» بوده نام آن این چنین نقل است از پیشینیان
اعتقاد راسخ مردم به دین می نماید شک به نامش را یقین
مرد مانش مفتَّخَر از پیرَوی انبیاء پاسداری می نمایند از همه آئین ها
گر چه واقع گشته این آبادی ما در کویر زندگی بوده و باشد دلپذیر
الغرض ، کوته کنم این گفتگو شمّه ای گویم ز دیگر وصف او
صنعت فر شش رقابت می کند در هر کجا کز برای بافتن باشد در آن داری به پا
صنعت دیگر بُوَد ریسندگی همچو خورشیدی کند در آسمان تا بندگی
قلعه با آن بُرج و بارویی که باقی مانده از عهد کهن دَم زَنَد از پاسداری و حراست از وطن
چشمه ای جاریست در آن سالها می کند سیراب دشت و باغها
میوه ها را هر چه باشد نام ، می آید به بار خربزه ، انگور، انجیر ، هندوانه و خیار
طالبی ، گرمک ، هلو ، آلوچه ، توت و آلبا لو سیب شیرین ، سیب ترش شاتوت ، آلو، زرد آلو
آن دگر میوه که گر نامی برند از باغ او ساوه می گردد بدون شک خجل از روی او
گر رَوَی در دشت پایان بهار جمله می بینی درختان ، پر انار
در بدست آوردن پسته بُوَد بسیار باغ و باغبان کم نباشد پسته اش از پسته های دامغان
گرچه قائن شُهره است از زعفران این دیار ما تُهی نَبوَد از این دُرّ گران
آنچه گفتم نیست اغراق و نبود از روی طنز بینی آن را با دو چشم خویش اگر آیی نطنز
«سراینده : قاسم مقامی – تیر ماه 1390»